مسيح ذبيحى

150

استرآبادنامه ( سه سفرنامه ، وقفنامه وسرگذشت ) ( فارسى )

سر بنوشى سرّ مردم پوش و بر هم نه دو لب * فاش بر خوان كلّ سرّ جاوز الاثنين شاع ترك صيد اندر حريم دوست كن يعنى زخويش * دور كن درّند گيهائى كه دارى چون سباع تير بر پهلوى گيهان زن كه سست استش نهاد * سنگ بر ميناى دوران زن كه سخت استش صداع بادهء وحدت زساقى چند خواهى جام جم * خم خم ار نبود ميسّر رطل رطل و صاع صاع إلى آخر القصيده . / 201 / و در مثنوى از جمله ابيات آن چنين بيان كرده‌ام : همّتى اى عاشقان و سالكان * اى خزانه نيستى را مالكان هستى جاويد چون در نيستى است * نيست بودن هست هست و هست نيست كم كنند از نعل اسبت تا نشان * نعل را وارونه زن چون تركمان از خودى خود كنى گر خود تهى * پر شوى از مهر ماه خرگهى خواهى ار نام و نشان جاودان * ساز بىنام و نشان نام و نشان خسروى خواهى قلندر كيش باش * پادشاهى خواهى ار ، درويش باش در ره جانان ز درمان درد به * گنج فقر از گنج باد آورد به تن چون نى كن سينه را چون ارغنون * فاش گو إنّا اليه راجعون در فناى محض آمد زندگى * خويش فانى كن پى پايندگى گفت پيغمبر زلعل جانفزا * كه خلقتم للبقا لا للفنا / 202 / چون فزودن آمد اندر كاستن * مرگ پيش از مرگ بايد خواستن كلبهء كثرت چو كاخى تنگناست * وحدتى جو كان فضائى دلگشاست كثرت آمد عالمى پر قيل و قال * دل ز قيل و قال او گيرد ملال از تزاحم بر تو سازد كار تنگ * وز تهاجم شهد را سازد شرنگ صحّتش بيمارى است و نوش نيش * مرهمش ناسور ساز زخم ريش لقمه‌اش زى لب نياورده هنو * از تضايق سخت گيرد از گلو